گاهی نمی شود به شعر سرود.
گر بسرایی شعر می رود به دود.
تورا گر تاب دیدار ملکهای بهشت یست .
جهنم مرا خوشست ، بهشت چه سود.
به کوچه ها که می گذری چشم ببند.
منگر به هرچه هست و بود و نبود.
یک قلب نازک و چشمی فراز؟
زنم به جام چشمم کلاهخود.
آن برق ماهروخی می کشد مرا.
درمان نشد دردی به درد دیگرم افزود.
یک ناگهی نگه ات می کشد می زند .
زمین سرد آنچه دورو بر تو بود.
می روم و غم حسرتت به دل.
از آن نگه ناگهانی ات چه سود؟
تقدیر من است یا کوچه ها کج است.
یک پیچ کوچه و رفتن به نابود.
زحمت مده زحمت به خلق و جان.
راحت بگو درون کوچه چه بود؟
زحمت قزوینی ۹/۴/۱۴۰۱
لا حول ولا قوه الا به الله
برچسب:
نویسنده: پرهام ابراهیمی